به خودم که دروغ نمی توانم بگویم.ها؟من آدم مستقلی هستم.حداقل از لحاظ روحی.
دلم میخواهد وقتی که هواپیمایم سقوط میکند و تنها خودم را می توانم نجات دهم بعدا آرزوی مرگ به جای فلان کس را نداشته باشم.یا حداقل اگر تلفنم افتاد توی فاضلاب به جز غصه گرفتن چاه و ازبین رفتن تمام اطلاعاتم استرس اینکه اگر فلانی زنگ زد و نگران شد را نداشته باشم.
بدترین ظلمی که میتوانم به خودم بکنم این است که در بهترین دوره زندگی ام دست و پای خودم را با احساسات دروغین ببندم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
همین الان که با حالتی معذب نشسته ام دم کاناپه رو به رویم مادر آن پسر سوپری دل داده نشسته.با آن زیرپیراهنی که باهاش رفته بودم سالن و بونکبتش همه جا را گرفته و موهای ژولیده از اتاق بیرون آمدم.عینکم را هم نزدم تا قیافه اش را درست نبینم و از شباهتش با پسرش حالت تهوع نگیرم.خدایا لطفا به مردم چشم دل و عقل بده؛چرا باید انقد روانی باشند که مرا بپسندند؟
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
I,m leaving
kiosk
میدانی چند شب آن را دوهزار بار گوش دادم؟
+قرار بود نزدیک غروب به سردبیر زنگ بزنم و درباره صفحه ورزشی و چند مصاحبه با او حرف بزنم.به خودم آمدم و دیدم بیست دقیقه است که جیشم را نگه داشته ام.کاش این پست را بخواند و بفهمد من خسته ام!خیلی
من تسلیم این جاده ام
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی